نیم‌فاصله

کافه لواسون

نویسنده:
سال نشر:
1404
تعداد صفحات:
14

فروشنده

0 (از 0 رأی)

فروشنده

آلمابوک
490,000تومان
افزودن به سبد
کتاب «کافه لواسون» به قلم مریم مقانی، رمانی عاشقانه و اجتماعی است که با نثری صادقانه و بی‌پیرایش، مخاطب را به دنیای ناشناخته درونی شخصیت‌هایش می‌برد. این اثر در 376 صفحه توسط نشر معارف منتشر شده و روایتگر قصه‌ای از دلبستگی، جوانی و مواجهه با انتخاب‌هایی است که زندگی را دگرگون می‌کند. مریم مقانی در این رمان، بدون اغراق‌های معمول و بدون آرایش‌های تصنعی زبانی، قصه‌ای واقعی و ملموس خلق می‌کند. او شخصیت‌هایی می‌آفریند که شبیه آدم‌های اطراف ما هستند؛ با ضعف‌ها، تردیدها، دل‌بستگی‌ها و خط قرمزهایی که هر لحظه ممکن است به چالش کشیده شوند. همین صداقت روایی، «کافه لواسون» را به اثری خواندنی و همراه‌کننده تبدیل کرده است. روایت عشق در دل تردیدها داستان حول شخصیت «لیلی» شکل می‌گیرد؛ زنی مستقل، با مرزهای مشخص و حساسیت‌هایی که از تجربه‌های گذشته‌اش سرچشمه می‌گیرد. ورود دوباره برخی آدم‌ها به زندگی او، گذشته را زنده می‌کند و او را در موقعیتی قرار می‌دهد که باید میان احساس و عقل، میان اعتماد و احتیاط، تصمیم بگیرد. فضای داستان، از جلسات کاری و گفت‌وگوهای حرفه‌ای تا برخوردهای غیرمنتظره و لحظه‌های پرتنش عاطفی، با جزئیاتی زنده و دقیق ترسیم شده است. نویسنده با مهارت، گفت‌وگوها را طبیعی و باورپذیر پیش می‌برد و از خلال همین دیالوگ‌ها، لایه‌های پنهان شخصیت‌ها را آشکار می‌کند. کافه لواسون؛ فراتر از یک مکان «کافه لواسون» تنها نام یک مکان نیست؛ نمادی از خاطره، مکث، بازگشت و تصمیم است. جایی که آدم‌ها در آن با خودشان روبه‌رو می‌شوند، گذشته را مرور می‌کنند و آینده را حدس می‌زنند. رمان با فضاسازی دقیق و تصویرسازی‌های ملموس، حس حضور در این فضا را به خواننده منتقل می‌کند. سبک و ویژگی‌های اثر زبان رمان روان، امروزی و صمیمی است. نویسنده از کلیشه‌های رایج فاصله می‌گیرد و تلاش می‌کند احساسات را همان‌طور که هستند روایت کند؛ نه اغراق‌آمیز و نه سطحی. همین ویژگی باعث می‌شود مخاطب به‌راحتی با شخصیت‌ها هم‌ذات‌پنداری کند و مسیر داستان را با آن‌ها همراه شود. «کافه لواسون» برای علاقه‌مندان به رمان‌های عاشقانه‌ای که در کنار احساس، به شخصیت‌پردازی و واقع‌گرایی اهمیت می‌دهند، انتخابی جذاب و تأثیرگذار خواهد بود.
مسعود سرلک را از ده سال پیش می‌شناختم. با هم دو فیلم سینمایی کار کرده بودیم. فیلمنامه یکی‌شان را مشترکاً نوشته بودیم. آدم بدی نبود، اما گاهی شیطنت‌هایی می‌کرد که چون خط قرمزهایم را مشخص گفته بودم، دیگر حواسش جمع شده بود. برای این قرار آخری هم تأکید کرده بودم من همان آدم قبلم و کسی حق ندارد صمیمیت را از حد بگذراند. سوار آسانسور شدم و به طبقه هشتم رفتم. پشت در، نگاهی به روسری و یقه لباسم انداختم. همه‌چیز مرتب بود. در زدم. وقتی وارد شدم و شروین را کنار سرلک دیدم، خشکم زد…

برای ارسال دیدگاه لازم است وارد شده یا ثبت‌نام کنید

ورود یا ثبت‌نام
طراحی و توسعهآلماتک