وقتی به صورت هادی خیره شد، اشک در چشمش حلقه زد، نمیتوانست روز تولدش را فراموش کند. صدای جیغ فاطمه در کل خانه پیچیده بود و دل سید حسن را ریش میکرد. زن قابله به او گفته بود دعا کند که لااقل یکی از آن دو، مادر یا بچه را به او ببخشد، اما سید حسن هردوی آنها را میخواست.